چترت را ببند سری به كلبه بارانی ام بزن كمی زیر باران دیدگانم خیس شو و اگر مجالی برای همنوایی بود كمی با من همنوا شو...
*********************************
اگر کسی هم ته جهنم باشد،با این امامانی که من میبینم،آخر سر او را بیرون میآورند و کسی را آنجا باقی نمیگذارند. دیدی امام حسین علیه السلام،چگونه التماس میکرد هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرنی؟ آیا کسی هست که برای بهشت بردن دیگران اینجور التماس کند؟ حاج اسماعیل دولابی ****************
تو اوج روشنائی دلم پر از اناره دوست ندارم ببینی دلی که غصه داره سرگرم گریه هاتم برام مثل جنونه دوست ندارم بفهمی غصمو دونه دونه دیدن غصه ی تو برام مثل عذابه بغضای توی چشمت قلبمو میسوزونه شاید یه روز نباشم اما جدا نمیشم دلم باهات رفیقه تا آخرش همیشه
************************* شهید همت به روایت شهید آوینی:
من هرگز اجازه نمی دهم که صدای حاج همت
در درونم گم شود اين سردار خيبر، قلعه قلب مرا نيز فتح کرده است.
********************** و کسی می گوید سر خود بالا کن ، به بلندا بنگر. به بلندای عظیم به افق های پر از نور امید و خودت خواهی دید و خودت خواهی یافت خانه ی دوست کجاست... خانه دوست در آن عرش خداست ، خانه ی دوست در آن قلب پر از نور خداست و فقط دوست ، خداست
********************** خانه ما اینجاست!
من دلم میخواهد
خانهای داشته باشم پر دوست،
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو...؛
هر کسی میخواهد
وارد خانه پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند.
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست...
بر درش برگ گلی میکوبم
روی آن با قلم سبز بهار
مینویسم ای یار
خانهی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
" خانه دوست کجاست؟ "
********************** با چنان عشقی زندگی کن
که حتی اگر بنا به تصادف،در دوزخ افتادی
خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند
********************* می گفت دلت را بگیر تا نگیرد
می گفت دلت را قاضی کن تا درست تصمیم بگیری
می گفت دلت را با احساست درک کن و با احساست با آن حرف بزن
....
و همیشه من زمین خوردم چون فرق بین وهم و احساس را نمی فهمیدم
/////////////////// اون کيه؟ هر کي شناختش همه دنيا مال اونه فقط اينو مي دونم که مث عشق مث جونه تو چشمش چيزي داره که نمي شه نگاش نکرد نميشه که گريه ها براي خنده ها ش نکرد اسمش نمي دونم اما مي دونم نمي شه که روزي هزار دفه از دل جون صداش نکرد اون کيه دستاش تو دستاي بسته م مي ذاره اون کيه سر به سر دل شکستم ميذاره اون کيه هميشه وقتي که به بن بست مي رسم به راه تاز ه پيش پاهاي خسته مي ذاره اون کيه؟ هر کسي شناختش همه دنيا مال اونه فقط اينو مي دونم که مث عشق مث جونه
تقديم به عزيز تر از جانم(بانو) ///////////////////// اهداف و ارزش ها
تابع مطلوبيت من در زندگي عبارتست از بيشينه سازي امکان ظهور استعدادها (عمدتاً معنوي) مبتنی بر تلاش صادقانه و مجدانه برای:
اين تلاش بايد منجر به تعالي بخشي به زندگي خودم و ديگران براي داشتن رابطهاي پايدار، جامع، کيفي و متوازن با خداوند، خويشتن، خانواده، هستي، جامعه و جهان شود.
* آرامش درونى (و نه آسايش بيروني) * رضايت باطن (هيچ گاه دستخوش عذاب وجدان نباشم و هميشه يك ملامت گر درونى مرا لگدمال نكند) («با الهام از يا ايتهاالنفس المطمئنه») * شادمانی «ان أولياءالله لاخوف عليهم ولاهم يحزنون» * اميدوارى (با الهام از تعبير حضرت امير: «لايرجون احد منكم الا ربه») * معنا داري و ارزشمندی زندگي «با ايمان به: ما خلقت هذا باطلا»
ممکن است اين سوال پيش بيايد که چرا ارزش ها و مدل ذهنی ام را مي نويسم؟ به پنج دليل:
دلايل فردي:
مي توانم بعد از مدتي خودم را چک کنم که چقدر اعتقاداتم متکامل شده اند!
مي توانم هر چند وقت يکبار خودم را بر اساس اعتقادات مکتوبم ارزيابي کنم، چقدر در عمل به اعتقاداتم پايبندم!!
دلايل اجتماعي:
کساني مدل فکري من را نمي پسندند، مدل فکري من را مورد نقد قرار دهند.
کساني مدل فکري من را مي پذيرند، بدانند در اين جهان کسي شبيه آنان هست!
کساني هم هستند که به چيزهايي که من فکر و تدوين کردهام فکر نکرده اند، شايد برايشان سوالي ايجاد شود
اما اصول و ارزش ها و آرمان و جهان بينی و چارچوب فکری
* خداوند را با تمامي اسمايش دوست دارم. البته بايد اعتراف کنم برخي اسمايش را دوست تر مي دارم: کريم، سلام، ستار، تواب، رب، رفيق، صديق، نور و ... * فکر مي کنم قرآن احتياج به استدلال تاريخي و .... براي اثبات حقانيتش ندارد، قرآن يک سيستم خود بسنده است يعني اگر وجدان بيداري قرآن را درک کند نميتواند آسماني بودنش را رد کند. همين گونه ولايت معصومين را نيز خود بسنده ميدانم يعني براي ولايت ايشان چيزي جز خودشان طلب نمي کنم. * معتقدم حضرت محمد (ص) آخرين رسول خداوند است و او را رحمتي مي دانم که پهناي زمين و درازاي زمان را در بر گرفته است. * ائمه از نظر من مقامي فوق تصور دارند همانگونه که خداوند قابل وصف و فهم نيست، ائمه نيز همين گونه اند و همه يک نورند که تجليشان متفاوت است، کلهم نور واحد. * به حضرت بقيه الله معتقدم و طلوع دولت ايشان را به انتظار فعال نشسته ام. البته بايد گفت به انتظار فعال بپاخاسته ام. * تمام معصومين را، زنده و حي مي دانم. * سند زندگي من زيارت جامعه کبيره است. * نميخواهم همه زندگيام مثل غير متدينان باشد و فقط و فقط يک حجره از حجرههاي زندگيام، يک اتاق از اتاقهاي زندگيام با ديگران فرق کند. روانشناسان دين از اين به Compartment تعبير ميکنند. من به «صبغه الله و من احسن من الله صبغه» معتقدم. رنگآميزي خدا مي تواند و بايد کل زندگي را فرا ميگيرد. * ديانت به معناي «مالک حقيقت بودن» نيست، بلکه به معناي «طالب حقيقت بودن» ميگيرند، ديانت به معناي شروع يک طلب، شروع يک سير و سلوک براي يافتن حقيقت است. * پذيرفتهام همۀ انسانها را با همۀ نقايصي که دارند، دوست بدارم حتي خودم را. انسانها مخلوق معشوق من هستند و لذا ... (پاي سگ بوسيد مجنون چرا که گاه گاهي اين سگ کوي ليلي مي رود) * فکر ميکنم انسان ها بر اساس صداقت (مبتني بر وجدان حقيقت خواه) و جديتشان (در مجاهده نظري و عملي) در زندگي اين جهاني به زندگي آن جهاني بار مي يابند. * ما انسان کامل نيستيم، ما کاملاً يک انسانيم. وظيفه انساني ما به ما ميگويد ما بايد انسان کامل را بجوييم. * بسياري چيزها در دايره عقل ما نميگنجد و بر اساس عقلانيت محدود آدميان، قبول کرده ام چيزهايي فراعقلايي و نه ضدعقلايي را بپذيرم. * فکر ميکنم ميتوان بين توکل و تدبير سازگاري برقرار کرد، تدبير اتکاء به عقل است و عقل نيز موهبت خداوندي. پس اتکاء آگاهانه (بداني که به موهبت خداوندي تکيه کرده اي) و خاضعانه (خود را در کمال نقص ببيني) به عقل مي تواند تدبير و توکل را يکجا بنشاند! * معتقدم هر مرتبه از وجود حکمي دارد. يک عارف وظيفه اي دارد که به آن مکلف است و يک مومن همين طور، يک مسلمان، .... هر کسي بر اساس آنچه که مي فهمد (صادقانه) بايد عمل کند (مجدانه) و هماره در پي تکامل فهم خود نيز باشد. بخشي از تکامل فهم از خود عمل برميخيزد و بخشي از فهم نيز بايد از طرق معمولي کسب شود. * دين و معرفت ديني را دو چيز ميدانم و به فهم تکامل يابنده دين معتقدم.
* دوست مي دارم همانگونه که از نظر فلسفي ماترياليست نيستم از نظر اخلاقي نيز چنين نباشم. * نظام جهان، نظامي اخلاقي هوشمند است. در جهان نه نيكي گم شدني است و نه بدي. هر كس چه نيكي و چه بدي كند نتيجه آن را خواهد ديد چرا كه جهان به گونهاي است كه نيك و بد اعمال ما را فهم ميكند و متناسب با اين فهم واكنش نشان ميدهد. فمن يعمل مثقال ذره خيرا يره و من يعمل مثقال ذره شرا يره» (قرآن، زلزال 7و8 ) * من پذيرفته ام كه امور جهان به دو دسته تغييرپذير و تغييرناپذير تقسيم ميشوند. در جهان همه چيز تغييرپذير نيست. همه چيز هم تغييرناپذير نيست و مهم داشتن بينشی برای درک تفاوت اين دو و اتخاذ راهکار مناسب با آن است. * دوست دارم انساني باشم با كنش باشد و بيخواهش. يعني كسي كه تلاش و سعي خود را ميكند اما در نتيجه آن بيتفاوت است. چرا كه همه عوامل تغييرات آينده در دست من نيست. * هر انسان با «من»هاي فراواني سروکار دارد: «من واقعي» + «مني كه از خودمان تصوير داريم» + «ديگران از ما چه تصوري دارند؟» + «تصور انسان از تصور ديگران چيست؟» و ... كه تعداد اين «منها» ميتواند بيشتر از اين هم باشد. دوست مي دارم كسي باشم که تنها به «من واقعي» و مني كه از خودش تصور دارد فكر ميكند و تلاش ميكند تا اين دو «من» را به هم نزديك كند ،نه اينكه دائماً به فكر اين باشد كه ديگران چگونه دربارهي او فكر ميكنند و... * آدمها اکثرا تمام زندگيشان براساس خوشآيندها و بدآيندهاست. من دوست مي دارم كه «خوش آيندها» را به نفع «خوبها» قرباني كنم و دائماً در قربانگاه باشم. چرا كه با اين قرباني (خوش آيند در برابر خوبي) است زندگي پاك ميشود. لذا از خوش خواهی بايد گذر کنم به خوب خواهی. * به انديشه فراتر از اينکه اين سخن از چه کسي باشد احترام مي گذارم و با خودم قرار گذاشته ام به کلامي که بر اساس اصول و محکمات و وجدان درستش مي يابم عمل کنم حتي اگر از دشمنم باشد. * فکر مي کنم تمدن غربي بن مايه هايي دارد که نمي توان و نبايد در مقابل عظمتش سر تسليم فرود آورد تمدن غربي وظيفه تاريخي خود را انجام داده است و بايد ما بپاخيزيم * من بايد بتوانم عليرغم مخالفتهايي که در زندگي با هنجارها، عقايد، فرضيهها و اصول من ميشود، اصولم را حفظ کنم؛ عليرغم اينکه جهان، جهان مطابق با هنجارهای من نيست، بايد بتوانم زندگي خود را بر اساس هنجارها و قواعد و بدون زير پا گذاشتن و له کردن قواعد پيش ببرم.
ده فرمان زندگی من چنين است که ده چيز را بدون ده چيز نخواهم
* ايمان بدون عمل نيکو (منجر می شود به ادعا و خالی بندی) و عمل بدون اخلاص (که نتيجه می دهد ورجه وورجه و تلاش بيهوده) * اخلاص بدون دانش (که می شود اخلاص کور) * دانش بدون پژوهش (که دگماتيسم و جزم انديشی را در پی دارد، هشيارباشم که ذهن ما زندان است؛ مبادا که زنداني و زندان و زندانبان يکي باشد.) * تکنولوژی بدون توجه به انسانيت (که نتيجه می دهد تکنوپولی و تکنوفيلی: مسحور شوندگی در قبال تکنولوژی) * سياست بدون شرافت (که خيانت را در پی دارد) * لذت جويي بدون وجدان (که نهايتا جايي به جنايت ختم می شود) * دستيابی به ثروت بدون زحمت (می شود دست يازی يک شبه ره صد ساله رفتن و له کردن ديگران) * نظم بدون خلاقيت (بوروکراسی خشک ماشينی) * زيستن بدون ارزش ها و آرمان ها (روزمرگی و روزمرگی، زنده ماندن و نه زنده شدن و زندگی) * بزرگی در برون بدون خضوع درونی * و از همه مهم تر ديانت بدون ولايت!
از خدای خودم می خواهم که بتوانم مبتنی بر ارزش های آرمانی ام زيست کنم و گرنه دو صد گفته چون نيم کردار نيست.