شب دو دلداده در آن کوچه ی تنگ

مانده در ظلمت دهلیز خموش

اختران دوخته برمنظره چشم

ماه بر بام سراپاشده گوش

***

در میان بود به هنگام وداع

گفت و گویی به سکوت و به نگاه

دیده ی عاشق و لعل لب یار

دل معشوقه و غوغای گناه

***

عقل رو کرد به تاریکی ها

عشق همچون گل مهتاب شکفت

عاشق تشنه لب بوسه طلب

هم چنان شرح تمنا می گفت

***

سینه بر سینه ی معشوق فشرد

بوسه ای زان لب شیرین بربود

دختر از شرم سر انداخت به زیر

ناز می کرد ولی راضی بود

***

اولین بوسه ی جان پرور عشق

لذت انگیز تر از شهد و شراب

لاجرم تشنه ی صحرای فراق

به یکی بوسه نگردد سیراب

***

نوبت بوسه ی دوم که رسید

دخترک دست تمنا برداشت

عاشق تشنه که این ناز بدید

بوسه را بر لب معشوق گذاشت

 

"فریدون مشیری"